تبليغاتX
تنهام

تنهام

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌د
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390ساعت 19:14  توسط نازنین  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390ساعت 18:7  توسط نازنین  | 

      ای خدا دلم خیلی گرفته دلم خیلی تنگه دلم گرفته گرفته

                                                              دلم به اندازه ی غروب به اندازه ی تک درختی تو کویر  

دلم به اندازه ی بغض پرنده ای که می پره و در ملکوت دور افق گم می شه

 به اندازه ی جامی سرشار از سرخی و سیاهی مرگ

 خدایا انگار غم واسه همیشه توی قلب من خونه کرده ای خدا می دونم بنده خوبی برات نبودم

اما به کدوم گناه مجازات به این سختی رو واسم تعیین کردی

خدایا منکه داشتم زندگیمو می کردم و با بدو خوبش می ساختم

و کمبودهای زندگیم رو به پای بی لیاقتی خودم می ذاشتم و با جنبه های خوبش خودم و راضی می کردم.

 من که قانع بودم و ناشکری نکردم پس چرا این طوری شد چرا این اتفاقها افتاد

 چرا خدایا چرا چرا چرا؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اردیبهشت 1390ساعت 20:57  توسط نازنین  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390ساعت 20:10  توسط نازنین  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390ساعت 19:21  توسط نازنین  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390ساعت 19:11  توسط نازنین  | 

آهنگ گل هیاهو

آهای آهای آهای آهای آهای
آهای آهای آهای آهای آهای آهای

آهای خوشگل ِ عاشق
آهای عمر ِ دقایق
آهای وصله به موهای تو سنجاق ِ شقایق

آهای ای گل ِ شب بو
آهای گل ِ هیاهو
آهای طعنه زده چشم ِ تو به چشمای آهو

دلم لاله ی عاشق آهای بنفشه ی تر
نکن غنچه ی نشکفته ی قلبم رو تو پرپر
من که دل به تو دادم
چرا بردی ز یادم
بگو با من ِ عاشق
چرا برات زیادم؟

آهای خوشگل ِ عاشق
آهای عمر ِ دقایق
آهای وصله به موهای تو سنجاق ِ شقایق

آهای ای گل ِ شب بو
آهای گل ِ هیاهو
آهای طعنه زده چشم ِ تو به چشمای آهو
چشمای آهو
چشمای آهو


آهای آهای آهای آهای آهای آهای
آهای آهای آهای آهای آهای آهای

آهای آهای آهای آهای آهای آهای
آهای آهای آهای آهای آهای آهای

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390ساعت 17:57  توسط نازنین  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390ساعت 17:53  توسط نازنین  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390ساعت 17:43  توسط نازنین  | 

سلام دوستان امروز میخوام بهترین داستانی رو

که از اولین نفسم تا به الان که ۱۸ سالمه خوندمو

واستون بنویسم البته یه کم طولانیه{میتونید سیو کنیدو بخونید} ولی بنظر من 

نه تنها ارزش یه بار خوندن بلکه ارزش  ده بار خوندنو

 داره من که پس از هربار خوندنش گریم میگیره امیدوارم

شمام خوشتون بیاد... حتما در مورد این داستان نظرتونو

بهم بگید... اخه میخوام بدونم این داستان واقعا تاثیر گذاره

یامن با همه فرق میکنم

دوستای گلم لطفا مطلبو نخونده نظر

                   ندید من نظر نمیخوام.....

معنای خوشبختی...

 
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد..

 پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود.

 دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند،
 
از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس
 
خوشبختی می کرد.

 

 

 

در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد.
 
او که ساختن ستاره های کاغذی

 را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت
 
و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت
.
 
دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری

 
با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.
دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد

 

 

 


،
 
چشمانش به باریکی یک خط می شد.


در 19 سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به


 دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه

 برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند،
 
دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد.

 آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.

 

 

 

 

روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت.

 به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود.

 در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که

پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر

 یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.

 

 

 

دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد.

 اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد.

 زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی

 قفسه اش به شش تا رسیده بود.

 

 

دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد.

 در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و

 تجارت موفقی را آغاز کرده است.

 

 

چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد.

 در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد

 چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.

زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی

 با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش،

 مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم

اما قلبم از آن توست... و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.

 

 

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت

 پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است.

 همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند.

 دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی،

 پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی

خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت.

 

 

 پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت:

 مست هستید، مواظب خودتان باشید.

زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد.

 در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد.

 

 

 روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و 20 درصد

 سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی

 بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟

 

 

 


پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد
.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت

 ولی به مراسم عروسی اش نرفت.

 

 

مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش،

 هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان

دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت:

 

 

 در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟

پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.

مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود

که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ،

 نوشته های روی این ستاره چیست؟

 

 

مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟

کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.

پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟

 

 

پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟

پدر بزرگ چشم هایش را بست وبه پیش دختر پرواز کرد

 
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::
 

 
معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که

 بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390ساعت 17:27  توسط نازنین  |